دانشگاه ايرانی و تعامل با ولايتفقيه
علمي دانشگاه تهران و طبق معمول حضرت آقا تاکيد کردند بر جايگاه بيبديل دانشگاه و به ويژه دانشگاه تهران در پيشبرد انقلاب و تحقق ارزشهاي انقلابي. اما در اين جلسه اتفاقي افتاد که بينظير بود. هئيت رئيسه دانشگاه در حاشيه اين ديدار به رهبر انقلاب پيشنهاد کردند که دکتراي افتخاري دانشگاه تهران را به حضرتش اعطا کنند. پيشنهادي که قابل پيشبيني و عادي بود و واکنشي که قابل پيشبيني بود و غيرعادي. رهبر انقلاب دکتراي افتخاری را نپذيرفتند و در قبال اين پيشنهاد فرمودند: "اين مسئله و ابراز محبت دانشگاهيان براي بنده افتخار است. اما از پذيرش آن معذورم و اگر خداوند کريم کمک کند به همان ميثاق طلبگي متعهد و پايبند خواهم بود."
هديهاي به رهبري پيشنهاد شد و ايشان نپذيرفت. کل قضيه را ميشود در همين چند کلمه خلاصه کرد و کلام را از اطناب بازنگاهداشت. اما آيا واقعا ماجرا به همين بيلايگي و عرياني بود يا اين که قضيه را بايد لايهدارتر و استعاريتر از اين صورت متعارف ديد و به گونهاي ديگر تاويل و تفسير کرد. ماجرا در نگاههاي گرفتار در چمبره عادت اتفاقي عادي بود اما در نگاههاي معناگرا، عالمي از معنا و دلالت در دل نهفته بود که بايد کشف شود و فاش گردد. درک حقير عاجز است از اين که داعيه کشف دلالتهاي رفتار ولايت را بنمايد اما گمانهزني مستند و مستدل را نيز حق محفوظی برای خود پنداشته و با استناد بر اين حق است که کلمه جاري ميشود و گفتوگو پا ميگيرد. پس ميگويم تا گويندگان نيز بشنوند و شنوندگان بگويند.
اعتراضي بر تقلاي مضحکانه مديران بيمدرک
درک اتفاقات منوط است به کيفيت روايت اتفاق و کاربرد الفاظ و گزارههاي زباني در اين روايت. قضيه را بايد از اين منظر نيز روايت کرد که به مسئولي "مدرکي افتخاري" ميدهند تا با پذيرش مدرک بر افتخارات دانشگاه اعطاگر بيفزايند اما در سويي ديگر مديراني را شاهديم که در طلب مدرک هر ننگ و ذلتي را ميپذيرند ولو ننگ قانونگريزي را تا با "مدرک افاضهاي" افتخار کنند و تفاخر نمايند. چگونه بايد اين رفتار را هضم کرد وقتي که مقايسهاش ميکنيم با حقارت نفسي که شماري از مديران دولتي و غير دولتي براي دريافت مدرک تحمل ميکنند و سر از دانشگاههاي تقلبي و مدرکهاي سفارشي درميآوردند. وقتي اين دو رفتار را با يکديگر مقايسه ميکنيم به ياد نقلي با اين مضمون ميافتيم که شماري از افراد در پي دنيايند و دنيا از ايشان گريزان و شماري ديگر از دنيا گريزانند و دنيا در پي ايشان.
اعتراضي به مدرکزدگي
فضاي علمي ايران بيمار است. بيماري علمگريزي. بيمارياي با نشانههاي متکثر و نمودهاي متنوع و اصليترين و فراگيرترين نشانهي اين بيماري چيزي نيست جز عطش مدرکگرايي.
نه مدرک گرايي که مدرکزدگي است، جنون مدرکزدگي. جنوني که از دانشجوي کارداني و کارشناسي شروع شده، دانشجوي ارشد و دکتري را شامل ميشود و تا مديران ارشد دولتي و بعضا طلبههاي حوزهي علميه را نيز پوشش ميدهد. جنوني که انسان را استثمار ميکند و منجر ميشود اعتبار علمي افراد نه با نشانههاي عالم (بينش و رفتارعالمانه) که با برگهاي کاغذ و مهر تاييد ادارهاي اثبات شود. غلبه نگاههاي مدرکگرا بر فضاي علمي ايران باعث شدهاست که دانشجوي ايراني بيش از اين که در پي مدرکات علمي باشد و افاق و انفس را بکاود، به دنبال مدارک علمي بيفتد و دالانهاي کور ادارات را بپويد و هويتي پوشالي و اعتباري براي خويش بتراشد. در اين زمانه از فضلاي بيشماري (بامدرک و بيمدرک) گلايههاي متوالي شنيدهايم در اعتراض به غلبه مدرکجويي بر دانشجويي و شايد اين رد محترمانه مدرک افتخاري نيز واکنشي بود که توسط رهبري براي مقابله با اين فضاي بيمار بروز نمود.
اعتراضي به تشريفات
اشرافيت بيماري کهنهي عمدهاي از دولتها در تاريخ ايران است. بيماري که بحمدلله با انقلاب اسلامي رو به بهبود گراييد. زيرا که گفتمان انقلاب با تقليد از خطبهها و پيامهاي نهجالبلاغه به دفعات بر جايگزيني روحيه اشرافيگري با روحيه مردمواري در مسئولان تاکيد کردهبود و در اين تاکيدات بيترديد کلام و رفتار ولايتفقيه نمايندهي اصلي اين گفتمان بودهاست. ولايت در تاريخ انقلاب هميشه از اشرافيت گريزان بوده و تشريفات را نيز نشانه و مويد اشرافيت تفسير کرده و بنا بر انگاري اعتقادي و نگاهي فقاهتي مسئولان را از اين که گرفتار تشريفات و اشرافيت شوند، پرهيز دادهاند و نهي نمودهاند. در گفتمان انقلاب اين يک اصل است که سياست بايد از خصلتهاي اشرافي فاصله گيرد تا لياقت اين را بيابد که نماينده اصيل تودههاي مردم شود. تا با مردم باشد و نه بر مردم. اما نکته اصلي اين که انقلاب به رابطه ضروري و جبري اشرافيت و تشريفات پي برد و از همينرو بود که براي وصال به اصل "ستيز با اشرافيت" گريزي نديد به غير از "پرهيز از تشريفات". انقلاب اين را درک کرد که تشريفات هم روزنه نفوذ اشرافيت و هم نشانه رسوب اشرافيت است. به همين دليل است که گفتمان انقلاب هر امري را که بويي از تشريفات ببرد، زائد بنمايد و غير ضروري باشد، برنميتابد و پس ميزند. قضيه اين اعطاي مدرک نيز امري بود از جنس تشريفات و زوايد و عليالقاعده نبايد واکنش ديگري را از رهبري ميديديم. هنوز از ياد نبردهام که رهبري در ديدار با رئيسجمهوري و اعضاى هيئت دولت نهم جملاتي فرمودند با اين مضمون که اگر ما بخواهيم تشريفات و اشرافيگرى را از جامعه بزداييم، با الفاظ و توصيههاي تشريفاتي نميشود. نميشود كه از سويي توصيه کنيم و از سويي ديگر مردم نگاه كنند و ببينند رفتار ما گونهي ديگري است! بايد عمل کنيم.
اين رويداد را افراد ديگری نيز تفسير کردهاند و نکات پيشگفته، نکاتی بود شبيه نگاه ديگران اما به گمان حقير نکات اصلی چيز ديگری است...
با ولايت تا شهادت به روشي آکادميک!
انقلاب به دهه پيشرفت و عدالت رسيدهاست اما نهادي که بايد مبداء تغييرات انقلابي باشد، گرههاي معرفتي و علمي کشور را بگشايد و نيروي انساني انقلاب را پرورش دهد هنوز معجوني است مختلط از جنبههاي ديني، غيرديني و ضدديني. دانشگاه ايراني هنوز نتوانستهاست هويتي برمبناي ديانت و شريعت بيافريند و ديني شود. دانشگاههاي ايران موظف به پالايش علوم وارداتي و توليد علمدينياند اما با معارف و علوم متعارف منفعلانه و ترجمهاي مواجه ميشوند. دانشگاههاي ايران مامور به پرورش نسلي متعهد و متشرعاند اما نگاههاي لائيک و سکولار را اشاعه ميدهند. فلسفهي وجودي دانشگاههاي ايران گشايش معضلات نظري و کاربردي کشور است اما از واقعيت دوراند و ملاک امتياز و ارتقا دانشگاهيان را انتشار مقاله در نشريات ISI گذاشتهاند. دانشگاه ايراني گرفتار نوعي هويت دوگانه است. هويتي که در ميانه کپي از يونيورسيتيهای فرنگی و تاسيس دانشگاه ديني و ملي در تردد و تعليق است. نشانهی اين تعليق چيست؟ايا نشانهی اين هويت دوگانه و التقاطي را در چيزي جز نوع تعامل و ارتباطي که دانشگاه با انقلاباسلامي برقرار نموده بايد کاويد. حقير به عنوان دانشجويي که دانشگاههای دولتی ايران را تجربه نموده گواه است که شمار زيادي از دانشجويان و اساتيد اين دانشگاهها همهی بضاعت و طاقت خود را در پيشبرد و پيشرفت انقلاب گذاشتهاند اما متاسفانه نظام و فضای غالب بر دانشگاه ايراني هنوز فاصله چشمگيری دارد با ارتباط و تعامل شايستهی اين نهاد با انقلاب.
دانشگاه ايراني مشتاقانه نيت ميکند به محضر ولايتفقيه ارادت ورزد اما از ديگر سو اوامر وليفقيه را اطاعت نميکند (از نظريهپردازی علمی و ارتقای معرفتديني دانشگاهيان بگيريد تا افزايش بصيرتسياسي و...) زيرا که پيش از هر چيز اين اوامر برايش قابل هضم نيست. لازم به ذکر است که حقير مطلقا چنين قصد و منظوری نداشته که رئيس و نمايندگان دانشگاه تهران را به خاطر ابراز عاطفه و اثبات ارادتي که به محضر ولايت داشتهاند تحقير يا تخطئه کنم و يا در صف مقابل ولايت بنشانم. اما اين واقعيت را نيز انکار نمیکنم که اين اتفاق نمودي بود از ماهيت بیهويت دانشگاه ايراني زيرا که توسط نمايندگان دانشگاه تهران (اولين نهاد دانشگاهی ايران) صورت گرفت. توجه کنيد که وقتی میگوييم دانشگاه ايرانی منظور هويت صنفی دانشگاهيان در ايران است نه صرفا رفتار يا عملکرد فردی يا افرادی. اين اتفاق دليلی بود بر اين که دانشگاه ايراني هنوز نتوانستهاست کيفيت تعاملش را با انقلاب و نائب امام عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف تعريف نمايد و ساماندهی کند. دانشگاه ايراني ادعای اطاعت از وليفقيه سرميدهد اما اندوختهای غير از ارادتي اکادميکگونه قابل نمايش ندارد. دانشگاه ايراني از سويی از اين که رونوشتی برابر اصل از اکادمیهای غربی و شرقی باشد ترديد نموده و توبه کردهاست اما از سويی ديگر هنوز فاصله زيادي تا دانشگاه دينی و انقلابی دارد. زيرا که دانشگاه روييده از فرهنگ انقلاب در زمانهاي که جامعه را فتنه فراگرفته و معاند و مزدور قصد اصل انقلاب را کردهاند همهی بضاعت علمي و اعتبار اجتماعياش را فداي صيانت از اين امانت الهي ميکند اما دانشگاه ايراني عاجز است از اين که خرق عادت کند و از رويه تنزهطلبی و عافيتجويی برهد. دانشگاه ايرانی نهايت تقلايی که ميکند اين است که به شيوهای آکادميک از کوششهاي منحصر به فرد مقام معظم رهبري در پيشبرد و صيانت از انقلاب تقدير کند! و او را مفتخر به دکتراي افتخاري کند. غافل از اين که رهبری نه اعطای مدرک که رشد درک و توسعه ادراک در مردم و نظام را از دانشگاهيان انتظار میکشد. دانشگاه ايرانی در زمانهای که بايد کل بضاعتش را هزينه کند تا انقلاب الهی مردم ايران را در قبال شعارهای راديکال، استحالهی ارزشها و نفوذ تجديدنظرهای بنيادی صيانت کند، بصيرت يابد، معرفتزايی و حضور داشتهباشد صرفا تماشاگر است و تقديرکننده. دانشگاه ايرانی گرفتار هويتی دوگانه است و همين هويتدوگانه است که منجر شده دانشگاههای ايران به گونهای بايسته و شايسته ظرفيت خود را در خدمت اهداف انقلاب نگيرند. از اينروست که به گمانم دانشگاه متعهد و دانشگاهيان معتقد برای اثبات ارادت به ولايت گريزی ندارند غير از اين که اين بيماری را درمان نمايند. بيماری هويت بيمار را.
کليشهايها و ماموريتی انقلابي!
پيشنهاد اعطاي دکتراي افتخاري به وليفقيه! را چگونه بايد تاويل کرد و تحليل نمود. به نظر بنده براي درک و تفسير اين رويداد گريزي نداريم از اين که اين پيشنهاد را در سايه تفکر غالب بر فضاي دانشگاه ايراني ارزيابي کنيم و درک فضاي فکري و رواني غالب بر دانشگاه ايراني نيز منوط است به اين که دانشگاه ايرانی را در ذيل تاريخ ايران بنگريم. دانشگاه در تاريخ ايران از ابتدا با قيد وارداتي همراه شد. قيدي که اين نهاد را از نظر فکري مترجم و از نظر رواني مقلد پروراند و اين هردو نمودي است از انفعال. دانشگاه در تاريخ ايران امري بود از نوع واردات که به قصد تشبه به ديگري و بلکه تقليد از ديگري وارد شد. شباهت و تقليدي که همهي عرصههاي فردي و عمومي را پوشاند و در اين شمول فراگير بيترديد عرصهي سياست و فلسفهسياسي را نيز فراگرفت. بر اساس همين تشبه و تقليد دنبالهدار است که نظام امت و امامت (امري اصيل) که ثمرهي عقل انقلاباسلامي است توسط عقل وارداتي دانشگاه درک نميشود و عقل مذکور، نظام سياسي ايران را ناگزير از منظر دولت و ملت (امري ترجمهاي) مينگرد و درک ميکند. دو نظام و نهادي که در مبادي و مباني از يکديگر متمايزند و دانشگاه نيز تعامل و ارتباط متفاوتي با اين دو نظام برقرار مينمايد. دانشگاه در نگاه دولت و ملت نهادي است با کارکردي اقتصادي در صورتي که در نظام امت و امامت نهادي است با رويکردي اعتقادي و بيترديد تاثير اين دو نگاه در تعريف قابليت و رسالت اين نهاد غير قابل انکار.
دانشگاه در ايران متاسفانه هنوز گرفتار بينش وارداتي است و در مقام ادراک انقلاب و ارزشهاي انقلاب نيز به همين بينش اتکا ميکند. از همينروست که هنوز فضاي غالب دانشگاه ايراني نتوانسته به درک دقيق مباني متعالي و اصول مترقي انقلاب نايل شود و کليه لايههايش را مبتني بر اين مباني و اصول بازبيافريند. بايد اعتراف نمود که گر چه پس از انقلاب صورت دانشگاههاي ايران رنگ انقلاب گرفت و داعيه انقلابيگري نمود اما هنوز رگههاي زمختي از نظام فکري و منظومهي ارزشي غيرديني و غيربومي در دانشگاه ايراني مشهود است. دانشگاه درون انقلاب بود اما درون دانشگاه انقلاب نشد.
دانشگاه ايراني هنوز گرفتار عقل وارداتي است. عقلي که به اقتضاي ماهيت ترجمهايش نه به فکر تاسيس و که به فکر تقليد است. عقلي که قادر به درک نگاههاي تغييرزا و انقلابي رهبر انقلاب نخواهدبود و از همينروست که رسالت و ماموريت آزادانديشي علمي و نوانديشيديني براي دانشگاه ايراني يا هضم نگرديده يا دغدغه نشدهاست. دانشگاه در ايران هنوز گرفتار تفکري وارداتي است و به دليل همين کليشههاي فکري است که از درک و اجراي ماموريتي که ولايت فقيه به اين نهاد بيبديل واگذار ميکند غافل يا قاصر است و به تشريفات ميپردازد.
متصديان دانشگاه (فراتر از هئيت رئيسه دانشگاه تهران و امثال ذلک) بايد توجه کنند که اين نهاد تا زماني که رابطه و نسبت خود را با نائب امام عصر (عج) رابطهاي تشريفاتي و صوري تعريف نمايد قادر به اجراي وظايف محوله نخواهد بود و اگر اين ارتباط و تعامل بخواهد از تشريفات عبور نمايد پيش از هر چيز بايد به بازنگري در فرهنگ غالب بر دانشگاه بينديشد که امري است بس ظريف و بنيادي. و همين ظرافت و ضرورت است که منجر شده رهبري با وجود اين که به دفعات تاکيد نمودهاند رسالت اصلي دانشگاه رسالتي علمي است اما هر مرتبه بر ارتقاي معرفت ديني و بصيرت سياسي دانشگاهيان تاکيد نمايند. خاتمه اين که اگر چه حقير توفيقات معرفتي و محصولات علمي دانشگاه ايراني را انکار نمينمايم اما معتقدم دانشگاه ايراني به واسطه اسارت در چمبره عقول وارداتي! براي زايش علمديني و بومي عقيم است و تا انجام ماموريت محوله راه طويلي را بايد بپيمايد. و اين ره پيموده نميشود مگر با تعميق معرفت ديني، تشديد ارتباط با واقعيت و ايضا تغيير تعامل با ولايتفقيه. مگر با ميثاق...
حبیب اله رحیم پور ازغدی