نوشتاری از حسن عباسی:آب از سرچشمه گلآلود است!
البته آب از سرچشمه گلآلود است، زيرا فهم ايجاد نهادهاي گفتمانساز مخدوش است. پاسخگو نبودن فرهنگستانها و مراکز مطالعات استراتژيک و پژوهشگاهها، و عدم نظارت کارکردي بر آنها، و همچنين عدم مطالبهي جدي از آنان، رخوت موجود را در آنها موجب شده است. و اين نوشتار نه به جهت دريافت پاسخ از اين نهادها، که به نيت تلنگري بر آنها، براي برون رفت از رخوت موجود عرضه شد.
هوالحکيم
آب از سرچشمه گلآلود است!
در خبرها آمده بود که شوراي عالي انقلاب فرهنگي، تني چند از اصحاب هنر را به عضويت فرهنگستان هنر درآورده و رئيس آن را نيز جايگزين نموده است.
يکي از نکات رنجآور، اين است که بر پايهي تجربهي ديگران، نهادي پديد ميآيد، اما نه تنها بوميسازي نميشود که حتي درحد همان تجربهي بشري نيز دستاورد و نتيجه ندارد. فقط ميماند عنوان بلندمرتبهي آن نهاد (که عموماً دولتي است) و انتظار بلندي که از آن ميرود اما برآورده نميشود.
نقدي که در اين خصوص وارد ميشود، صرف مطالبهي عدل است؛ اصل مغفول دوم دين اسلام. اگر علي(ع) ميانگارد که «عدالت آن است که هر چيز در جاي خويش باشد» طلب انتظار از هر نهاد، براي اين که در جاي خود باشد نيز مطابق طلب عدالت است.
فرهنگستان گويا در زبان فارسي معادل واژهي آکادمي برگزيده شده است. اينکه آکادمي در عصر ارسطو در يونان کهن مطابق با فرهنگستان مصطلح امروزي در ايران است يا آکادميهاي عصر حاضر، خارج از موضوع اين نوشته است.
اما هرچه باشد، دو چيز نيست: ابتدا اينکه ريشهشناسي آکادمي و فرهنگستان نشان ميدهد که آکادمي هيچ قرابت و همريشهاي با مفهوم کالچر و کولتور (که معادل فرهنگ در زبان فارسي پنداشته ميشود) ندارد و اساساً عصر پيدايش مفهوم کالچر نسبت به رايج بودن واژهي آکادمي در دورهي افلاطون و ارسطو، فاصلهاي طولاني داشته و بسيار ديرتر از آکادمي پديد آمده است. در واقع به جاي کالچر در عصر آکادمي، مفهوم «پايديا» رايج بوده است.
ديگر اينکه فرهنگستان، يک موسسهي پژوهشي جزء نيست. موسسههاي پژوهشي دولتي يا خصوصي، در هر حوزهاي که مشغول تحقيق و آموزش و انتشار يافتههاي خود باشند، به ندرت وجه کشوري (آنچه به غلط ملّي خوانده ميشود) و بنيادي دارند. اما نهادهايي که در سطح کشوري قرار دارند و مسئولان آنها را بالاترين مقامها يا شوراها انتخاب ميکنند، انتظار ميرود که توليد و انتشاري متفاوت از موسسههاي جزيي ارائه نمايند؛ که متاسفانه اينگونه نيست. براي نمونه، اکنون سه دسته نهاد در کشور وجود دارد که طيف کارکرد آنها يکي است: فرهنگستانها، مراکز مطالعات استراتژيک، و پژوهشگاهها: اين سه دسته نهاد، اگر عناوين آنها حذف گردد و خدمات آنها کنار يکديگر چينش شود، تمايز چنداني از هم ندارند: همه عموماً درگير آموزش، پژوهش، و انتشار يافتههاي خود هستند، حال آن که سطح هر يک با ديگري متفاوت است:
الف- فرهنگستانها؛ که بنياديترين سطح را در حوزهي تخصصي خود عهدهدار هستند. سطح بنيادي هر حوزهي تخصصي، سطح مباني فلسفي آن حوزه است. اکنون با تجربهي بشري، صدها حوزهي فلسفهي موضوعي مانند فلسفهي علم، فلسفهي اخلاق، فلسفهي دين، فلسفهي هنر، اقتصاد، سياست، و ... وجود دارد. بالاخره يک مرجع در سطح کشوري، در هر جامعه بايد تکليف آن جامعه را با مباني فلسفي حوزهي مربوطه روشن نمايد: اگر فرهنگستان علم، تکليف فلسفهي علمي را در کشور روشن نکند، يا فرهنگستان هنر، وضعيت و نسبت جامعه را در حوزهي مباني با فلسفهي هنر مشخص نکند، و ... کدام مرجع عهدهدار چنين مسئوليت سنگيني است؟!
اگر انگشت اشاره به سوي شوراي عالي انقلاب فرهنگي نشانه رود، بايد اذعان نمود که آن نهاد، يک شوراست که اگر ديدگاه و نظري هم داشته باشد،پس از طراحي و توليد متن اصلي، توسط فرهنگستانها، آن نگره قابل اخذ و اعمال است.
ب- مراکز مطالعات استراتژيک؛ که عهدهدار تصميمسازي و طرحريزي استراتژيک در حوزهي تخصصي خود هستند. تفکر در سطح انتزاعي و فلسفي، در اين مراکز تبديل به تدبير و تصميم و در نهايت «طرح» عملياتي ميشود. البته متاسفانه در حال حاضر اينگونه نيست و مراکز مطالعات استراتژيک کشور، صرف يک نام و ساختمان و فصلنامهاند، و توانايي طرحريزي استراتژيک ندارند. جوهرهي مراکز تحقيقات استراتژيک را روشهاي متنوع طرحريزي استراتژيک در بر ميگيرد، حال آنکه اکنون همهي اين مراکز در کشور با توسل به SWOT در مکتب امنيتي اصالت فرصت، با شعار «تبديل تهديد به فرصت»، در همهي حوزهها و همهي لايهها و سطوح، از روش امنيتي استفاده ميکنند. اين سخن به اين معناست که مراکز تحقيقات استراژيک کشور، جوهرهاي ندارند، و آنچه در روش SWOT يا در انطباق چشمانداز Vision با مأموريت Mission مورد بهرهبرداري قرار ميدهند، به دليل ضعفهاي اساسي اين مکتب، در ميان دهها مکتب (در رويکردهاي گوناگون طرحريزي)، به هيچ وجه قابل اعتنا نيست.
در واقع دو نکته ناديده گرفته شده است، ابتدا طرحريزي جامع در حوزههاي تخصصي براي نهادهاي مربوطه، و سپس توجيه افکار عمومي و اقناع عمومي نسبت به آن طرحها در قالب روشهاي عرصهسازي، از سوي مراکز تحقيقات استراتژيک است.
ج- پژوهشگاهها؛ که عهدهدار تحقيقات تاکتيکي و تکنيکي در حوزهي تخصصي خود هستند. تفکر در سطح انتزاعي و فلسفي، وقتي در فرهنگستانها شکل گرفت و در مراکز مطالعات استراتژيک تبديل به طرح استراتژيکي و عملياتي شد، آنگاه هر يک از اجزاء طرح مزبور، در يک پژوهشگاه، در سطح تاکتيکي و تکنيکي، در قالب پروژههاي اجرايي، توليد ميشود.
يک مثال ميتواند نسبت اين سه حوزه را روشن کند. مفروض اين مثال، يک فرهنگستان در حوزهي علوم اجتماعي است. ابتدا در فرهنگستان علمالاجتماع، انگارهي رسمي يک کشور، در مورد چيستي و چرايي جامعهي مورد نظر، تبيين و اعلام ميشود: اينکه جامعه مدني (عبري) باشد يا شهري (ايراني) يا بورژوايي (مدرن) يا هجري (قرآني)!
پس از مطالعه و تدبير جامعهي مورد نظر در فرهنگستان مزبور، تدبير به مراکز مطالعات استراتژيک منتقل ميشود. ظرفيت ذاتي متمايز مراکز تحقيقات استراتژيک از فرهنگستانها در سه حوزه است: «کلاننگري»، «نگرش سيستمي» و «آيندهنگري». با اين استعداد ذاتي است که اين مراکز تدبير را از فرهنگستان دريافت، و مبتني بر آن، طرح استراتژيک را تهيه مينمايند.
در مثال فرهنگستان اجتماعي، به موضوع چيستي و چرايي جامعهي مورد نظر پرداخته شد و تدبير آن به مراکز تحقيقات استراتژيک منتقل و در آنجا در قالب طرح استراتژيک آن جامعه، توليد و پردازش شد.
طراحي يک جامعه از حيث پيچيدگي، صدها سيستم ضروري اصلي و فرعي را در بر ميگيرد. پس از طراحي سوپرسيستم جامعهي مزبور، هر يک يا چند مورد از آن اجزاء سيستمي، به يک پژوهشگاه واگذار، و در آن تبيين و توليد ميشود.
در واقع فرهنگستان به «چيستي و چرايي» جامعهي مورد مطالعه، مراکز تحقيقات استراتژيک، به «چرايي و چگونگي» آن جامعه، و پژوهشگاهها تنها به «چگونگي» آن جامعه به ويژه در لايههاي تاکتيکي ميپردازند.
در اين مثال، به طور مشخص، فرهنگستانها، مراکز مطالعات استراتژيک، و پژوهشگاهها، در طول هم چينش شدهاند. در صورتي که اکنون نه تنها در طول هم نيستند، در عرض يک ديگر نيز نبوده و به مثابه جزيرههاي مستقل وجود و حدود دارند.
امروز، در کشور، اين سه دسته نهاد، کاملاً شبيه به يکديگر عمل ميکنند: فصلنامهها، محورهاي پژوهشي، همايشها و ... همه يکنواخت است.
يک پژوهشگاه، به جاي فرهنگستان مطالعات بنيادي ميکند و يک فرهنگستان، به جاي پژوهشگاه، اقدامات تاکتيکي و حتي تکنيکي. مراکز مطالعات استراتژيک نيز در اين ميان هر کاري ميکنند، به جز طرحريزي استراتژيک، زيرا خروجي تحقيقات استراتژيک، کتاب و فصلنامه نيست، بلکه طرح استراتژيک است. اگر طرحي تهيه شد، ممکن است در قالب کتاب يا مجله نيز انتشار يابد، اما هر کتاب و نشريهاي،
لزوماً طرح استراتژيک نيست. با اين اوصاف، دربازگشت به موضوع جابجايي رئيس فرهنگستان هنر توسط شوراي عالي انقلاب فرهنگي، يک مسألهي مبهم باقي است: يک فرهنگستان چه ويژگي و کارکرد
مهمي بايد داشته باشد تا انتخاب اعضا و مديران آن در عاليترين شوراي فرهنگي کشور موضوعيت يابد؟! غرض از طرح اين مبحث، آن است که موقعيت فرهنگستان و کارکرد فرهنگستاني در کشور مورد مداقه واقع شود.
فرهنگستانهاي رسمي در کشور، به مواردي چون فرهنگستان علوم، فرهنگستان هنر، فرهنگستان پزشکي، و فرهنگستان زبان فارسي محدود ميشود. مطالعه و بررسي وظايف اين فرهنگستانها، مشخص ميکند که حوزهي عمل اين فرهنگستان، براي طراحان و تصويب کنندگان نيز روشن نبوده است. اين نهادها را حداکثر ميتوان چيزي در حد يک «مد» که چون ساير جوامع دارند، خوب است ما هم از قافله عقب نمانيم دانست، و ديگر اينکه بخشهايي از کارهاي ستادي و تصميمسازي و پژوهشي در اين حوزهها بر زمين مانده است که مناسب است جايي باشد تا آنها را انجام دهد، چه بهتر که با يک تير دو نشان زده شود، همه مانند ساير جوامع فرهنگستان داريم، و هم بخشي از فعاليتهاي بر زمين مانده را از طريق آن به انجام برسانيم! صرفنظر از اين که چنين انتظار و وظايفي، در شأن يک چنين نهادي هست يا نه!
فرهنگستان علوم
آکادميهاي علوم در ساير جوامع به دو دسته تقسيم ميشوند: دستهي نخست آکادميهاي علوم در کشورهاي غربي هستند که چون دانش غالب امروز متعلق به آنها است، لذا کار اين آکادميها سبک است. دستهي دوم، آکادميهاي علوم در جوامع غير غربي است، که چون استيلا، سيطره و هژموني فرهنگي و علمي غرب را پذيرفتهاند، عمدهي مأموريت آنها اين است که روند هضم حداکثري دانش غير بومي غربي را در معدهي علمي جامعهي خود تسهيل کنند.
جمهوري اسلامي که ميراثدار يک پيشينهي علمي در تاريخ است، نه ميتواند نسبت به دستاوردهاي دانش بشري بيتفاوت باشد، و نه مصلحت ميداند که خود را محصور به حدود آن دستاوردها و يافتهها بنمايد. از اين روي، طرح مباحثي چون «نهضت توليد علم» يا «نقشهي جامع علمي کشور» حکايت از آن داشته و دارد که نميتوان به يافتههاي موجود بشر بسنده کرد.
چندي قبل، نوار سخنرانان همايشي را شنيدم که در پاييز 1388 در دانشگاه تهران برگزار شده بود و رئيس محترم فرهنگستان علوم در آنجا در پاسخ به پرسشي در مورد توليد علم ميفرمود « ... بله، آب ميوه توليد ميکنند، خب حتماً علم هم توليد ميکنند.» اين در شرايطي است که فرهنگستان علوم کشور حداقل بايد پاسخگوي چند ابهام اساسي در حوزهي علم باشد:
1- فرهنگستان علوم، نسبت علوم در کشور را با فلسفهي علم چگونه تبيين ميکند و اساساً موقع و موضع رسمي علم در ايران امروز در نسبت با انگارههاي فايرابند، لاکاتوش، کهن يا پوپر و ... چيست؟
تحليل و ارزيابي فرهنگستان علوم از سيطرهي ابطالپذيري کارل پوپر به ويژه در حوزهي علوم انساني در کشور چيست؟
2- پيشنهاد فرهنگستان علوم، براي جايگزين نمودن مکتبي بومي با مکاتب فلسفهي علم غربي چيست؟ و اساساً آيا هيچ تلاشي در اين زمينه از سوي فرهنگستان مزبور صورت گرفته است؟
3- سال گذشته (1387) هنگامي که در خصوص تحول بنيادين در آموزش و پرورش کشور، طرح استراتژيک آن را مشاوره ميدادم، طرح جامع تحول با 82 نقشهراه به شوراي مشورتي تحول آن وزارت خانه ارائه شد. نقشهي راه نخست، تطبيق ميان دو نگاه پايه به انسان در مدرنيسم و اسلام بود. نقشهي راه مدرنيسم اين است:
الف- فلسفهي آنتروپوس.
ب- ايدئولوژي داروينيسم.
ج- دکترين فيزيولوژي جسم انسان (و در نهايت، فروکاست انسان به بعد مادي او).
و نقشهي راه اسلام:
الف- حکمت فطرت.
ب- مکتب نشات- خلقت- طبيعت.
ج- قاعدهي عبوديت.
نکتهي مورد نظر اين بود که تحولي در آموزش و پرورش بنيادي است که از انسان آغاز کند، آنهم نه با تلقي طبيعتگرا و در نهايت داروينيستي، بلکه با نگاه فطرتگرا.
هنوز آموزش و پرورش از شوک درک سيطرهي داروينيسم بر فعاليتهاي اين خانوادهي پانزده ميليون نفري خارج نشده است، لذا به وزير محترم وقت آن وزارتخانه در محضر اصحاب آموزش و پرورش سراسر کشور که نماي کلي طرح جامع با 82 نقشه راه را ميديدند، گفتم: در عصري که تقابل ميان داروينيستها و لقتگراها، شور علمي عظيمي در آمريکا برانگيخته است تا جايي که در دو سال اخير، منتقدان داروينيسم از دانشگاههاي آمريکا دسته دسته اخراج ميشوند و انتشار فيلم مستندي در اين زمينه موجب جنجالهاي فراواني شده است، هرگاه شوراي عالي انقلاب فرهنگي توانست از خاکريز و سد داروينيسم عبور کند، ما نيز 81 مورد نقشهي راه بعدي را تقديم ميکنيم.
اکنون اين پرسش را بايد از فرهنگستان علوم پرسيد: موضع آن فرهنگستان در برابر داروينيسم چيست؟ آيا پايهي علم در کشور ايران بايد داروينيستي بماند يا به سمت کريايشنيسم و خلقتگرايي برود، يا اين که رويکردي بومي و قرآني تبيين کند، مثلاً فطرتگرا؟! فعاليتهاي فرهنگستان علوم در اين خصوص چه بوده است؟ چنين وظيفهي خطيري به عهدهي کدام نهاد در کشور است؟
4- نقشهي پيشنهادي فرهنگستان، براي علم چه بوده است و در تهيهي نقشهي جامع علمي کشور، آن فرهنگستان چه نقشي داشته است؟
پرسش اساسي اين است که اگر فرهنگستان علوم، هيچ يک از اين وظايف را انجام نميدهد، پس چه فرقي ميان آن با يک پژوهشگاه يا موسسهي خصوصي وجود دارد؟!
فرهنگستان پزشکي
هرگاه کسي مقابل ساختمان پزشکان بايستد، بر تابلوهاي آن، قطعات بدن انسان را ميتواند بخواند که «... دکتر فلاني متخصص مغز- دکتر فلاني متخصص چشم- دکتر فلاني متخصص پوست- دکتر فلاني متخصص دندان- دکتر فلاني متخصص مو- دکتر فلاني متخصص گوش و حلق و بيني- دکتر فلاني متخصص جراحي پلاستيک- و ... .»
داروينيسم عميقاً در حوزهي پزشکي ريشه دوانده است. بشري که علم پزشکي امروز به درمان آن اهتمام ميورزد، تنها جسم است، جسمي فاقد روح و نفس و فطرت. فروکاست انسان به ژن و DNA، و در بُعد ذهني آن به IQ و EIQ ظلم مضاعفي است که جامعهي تصميمسازي علمي کشور به ويژه فرهنگستان پزشکي بايد پاسخ آن را بدهد، مگر اينکه آنچه هست فرهنگستان رسمي پزشکي «جمهوري اسلامي» نباشد.
اگر راهها در درمان در فلسفهي پزشکي مدرن به بيوشيمي ختم ميشود، از آن روست که بشر تنها مادي ديده ميشود و روح او نيز در بازخواني پروندهي DNA او جستجو ميگردد.
و اگر اين موارد تنها يافتههاي بشري است، حاصل آن است که نگاه انسان مدرن به بعد مادي عالم است نه ابعاد ماورايي آن. انسان طراز قرآن، خيلي بيش از ژن و DNA و هوش هيجاني است. درمان بيماري نفس و روح انسان به عهدهي کدام نهاد طبابت است؟! از مفهوم قرآني «قلب سليم» چه چيز مستفاد ميشود؟
از مفهوم نخست بيمارستان قلب و از واژهي دوم معاونت سلامت؟! آيا هلث Health همان سلامت است؟! لذا پاسخ فرهنگستان پزشکي در پنج حوزه ضروري است:
1- موضع فرهنگستان پزشکي در مورد داروينيسم چيست؟
2- فلسفهي پزشکي مطلوب آن فرهنگستان کدام است؟
3- فرهنگستان پزشکي، نسبت قلب سليم در قرآن با دانش پزشکي امروز را چگونه تبيين ميکند و چه نهادي را متولي تحقق آن ميشناسد؟
4- از ديد فرهنگستان علوم پزشکي، نسبت هلث با سلامت در يک رويکرد اتيمولوژيکال و ترمينولوژيکال چيست؟
5- نقش فرهنگستان پزشکي در تهيهي نقشه علمي چه بوده است و ضريب نفوذ اين نقش تا چه ميزان ارزيابي ميشود؟
و پرسش اساسي اينکه اگر فرهنگستان پزشکي، چنين وظايف و اختياراتي ندارد، پس چه فرقي ميان آن با يک موسسهي تحقيقاتي پزشکي در سطوح پايين وجود دارد؟!
فرهنگستان زبان فارسي
اکنون مهمترين کارکردي که از فرهنگستان زبان فارسي نزد عموم شناخته شده است، واژهگزيني است، يعني اقدامي در سطح تکنيکي، که عمدتاً کار معلمان و استادان و اصحاب رسانههاست.
اين در شرايطي است که فلسفهي زبان در کشور کهني چون ايران، از يک سو به انگارههاي هگل و از سوي ديگر تا نوام چامسکي امتداد مييابد.
پرسش اين است: آيا به همان سهولت که فرهنگستان زبان فارسي در مقابل مفاهيم بيگانه اصرار بر يافتن واژگان فارسي دارد، تلاشي صعب يا سهل را براي يافتن جايگزيني به جاي فلسفهي زبان غرب صورت داده است؟!
پرسشهاي اساسي در نسبت با حوزهي عملکرد فرهنگستان زبان فارسي اين است:
1- موضع فرهنگستان زبان فارسي در نسبت با فلسفهي زبان چيست؟
2- اين فرهنگستان، در راستاي تبيين يا باز توليد فلسفهي زبان مطلوب و بومي چه برنامهاي داشته است؟
3- توليد علم در علوم انساني از توليد مفهوم آغاز ميشود؛ رويکردي که از اتيمولوژي تا ترمينولوژي، سپس متدولوژي و در نهايت اپيدميولوژي امتداد مييابد. تدبير آن فرهنگستان در اين خصوص چه بوده است؟ مانند اين که آموزش در کشور، به جاي رويکرد فعلي (متدولوژيکال)، حداقل ترمينولوژيکال يا حتيالمقدور اتيمولوژيکال شود؟
در نهايت، اگر فرهنگستان زبان فارسي، خود را متولي حوزهي فلسفهي زبان و حکمت کلمه و لسان نميداند، چه نهادي را در اين خصوص مسئول ميشناسد؟!
فرهنگستان هنر
گفتهاند که دکارت معتقد بود فلسفه درختي است که ريشهي آن متافيزيک، تنهي آن فيزيک و شاخههاي آن دانشها هستند. و نوشتهاند که هايدگر معتقد بود اين درخت فلسفه که دکارت تصوير نمود، ريشه در خاک وجود دارد.
مبحث اساسي اين است که برگ و ميوهي اين درخت چيست؟
ميوهي آن تخنه (تکنيک) است، و برگ آن Art يا هنر. و گفتهاند که اگر غرب در 250 سال قبل به جاي تمرکز بر تخنه (ميوه)، به پوئسيس و Art (برگ) ميپرداخت، وضعيت بشر امروز به گونهاي دگر بود.
البته اکنون مسأله اين نيست که فرهنگستان هنر سکاندار اين شود که جهت حرکت جامعه را از تخنهگرايي به پوئسيس و Art برگرداند.
بلکه پرسش اين است که:
1- فرهنگستان هنر، کدام فلسفهي هنر را مطلوب ميداند؟
2- در نسبت با هنر ديني، اين روند که گفته شده است، هنر ديني يعني «تبديل وحي به عقل، و تبديل عقل به حس، و انتقال حس به غير»، آيا مورد تائيد و مد نظر فرهنگستان هنر هست؟
3- فرهنگستان هنر چه برنامهاي براي تبيين فلسفهي هنر رسمي داشته است؟
نسبت آن فرهنگستان با مقولهي هنر براي هنر چيست؟
4- نقش فرهنگستان هنر در تهيه نقشهي جامع علمي کشور چيست؟
با توجه به اينکه شاخههاي درخت فلسفه، دانشها هستند، و برگهاي اين درخت، هنر! نقشهي علمي کشور، يعني نقشهي آن شاخهها، که پس از آن، برگها متاثر از آن پديد ميآيند و عامل تنفس درخت فلسفه ميشوند چقدر متضمن تعميق هنر و ابعاد و کارکردهاي آن در جامعه است.
و پرسش اساسي نيز اين که اگر فرهنگستان هنر اين پرسشها را در حيطهي وظايف خود نميداند، چه نهادي را متولي اين موارد ميشناسد؟ و اساساً چه ضرورتي دارد نهادي که وظيفهاي بنيادي چون بازتوليد فلسفهي علم يا فلسفهي هنر و ... ندارد، و صرفاً در حد يک پژوهشگاه فعاليت پژوهشي صورت ميدهد، توسط عاليترين شوراي فرهنگي کشور، آمد و شد مسئولان و اعضاء آن تصميمگيري شود؟!
البته آب از سرچشمه گلآلود است، زيرا فهم ايجاد نهادهاي گفتمانساز مخدوش است. پاسخگو نبودن فرهنگستانها و مراکز مطالعات استراتژيک و پژوهشگاهها، و عدم نظارت کارکردي بر آنها، و همچنين عدم مطالبهي جدي از آنان، رخوت موجود را در آنها موجب شده است. و اين نوشتار نه به جهت دريافت پاسخ از اين نهادها، که به نيت تلنگري بر آنها، براي برون رفت از رخوت موجود عرضه شد. البته پرسش بنيادي همچنان به قوت خود باقي است: شوراي عالي انقلاب فرهنگي نسبت به سؤالات مطرح شده در اين سطور چه پاسخي ميتواند داشته باشد؟!