شهدای مسجد در پایگاه های دیگر
هفته نامه صبح صادق، شماره433، صفحه4، عاشورائيان
شهید مجتبی عظیمیبابا! جبهه را نوبتي كنيم!
يك شب كه تازه از مأموريت آمده بودم با سر و صداي مجتبي از خواب پاشدم ديدم بله مجتبي لباس و پوتين را با هزار زحمت از بسيج گرفته، ولي چون قدش كوتاه بوده براي اينكه خود را بلندتر نشان بدهد دارد داخل پوتين و زير پاشنه پاي خود جاسازي مي كند تا يكي دو سانت قدش بلندتر شود. بعد به من گفت بابا اگه من بخوام برم برگمو امضا مي كني، گفتم: آره بابا و برگه رو گرفتم و امضا كردم و انگشت زدم. چون به خاطر كارم در نيروي دريايي هر چند مدت به منطقه اعزام مي شدم، مجتبي به من گفت: بابا اين دفعه كه من مي رم شما بمون تا از خانواده مراقبت كني و رفتنمون رو نوبتي كنيم. رفت و ما ديگر اونو نديديم تا اينكه در شلمچه و در عمليات كربلاي پنج شهيد شد.
به نقل از پدر شهيد مجتبي عظيمي
مجتبي در سال 1342 در
تهران محله مجيديه پا به عرصه وجود گذاشت كه ولادتش خود يك داستان عجيب است.
بعد
از دوران طفوليت و گذراندن دوران ابتدايي در دوره راهنمايي كه همزمان با پيروزي
انقلاب بود افكارش تغيير كرد. خصوصيات عجيبي در او پيدا شد. يك نوجوان انقلابي كه
خيلي به مسجد و منبر علاقه مند بود و تعلق خاطر زيادي به مسجد محل قديمي خود داشت
تا جايي كه از سال61 كه منزلشان به محله تهرانپارس منتقل شد، هر شب براي اقامه نماز
مغرب و عشا به مجيديه مي آمد و برمي گشت. در مسجد سيدسجاد (ع) علاقه ويژه اي به
مربي خود كه روحاني جواني با نام نصرالله هاتفي بود، داشت. سرانجام در سال65 به
آرزوي خود كه اعزام به جبهه بود، رسيد و در اواخر آذرماه اين سال از لشكر 27
محمدرسول الله (ص) به لشكر 10 سيدالشهدا(ع) گردان حضرت زينب (س) منتقل شد و در
نهايت 24 دي ماه همان سال در عمليات كربلاي پنج جام زرين شهادت را نوشيد و به وصال
معشوق رسيد.