خاطره ای از شهید محمد نوری
غرق شد، اما قسمتش شهادت بود!
مادر بزرگ محمد آمده بود منزل ما و من مشغول پذیرایی از او بودم که یک دفعه متوجه شدم محمد سه چهار ساله که داخل حیاط بازی می کرد، افتاد داخل حوض و وقتی در آوردیمش دیدیم که خفه شده پدرش و همسایه ها او را سریع دکتر بردند، اما دکتر که می خواست مطبش را تعطیل کند و دیده بود که محمد مرده است او را نپذیرفته بود و بالاخره با اصرار پدر محمد دکتر محمد را معاینه کرد و با آمپول و تنفس مصنوعی دوباره تنفس محمد برقرار شد. پدرش محمد را بیهوش آورد خانه و من هم همان جا نذر کردم که اگر این بچه تا قبل از نماز مغرب بیدار شد، برایش همان جا روضه پنج تن بگیرم. نزدیک مغرب که شد محمد بیدار شد و آب خواست و من هم فوری رفتم مسجد و به امام جماعت مسجد موضوع را گفتم و او را آوردم منزل و روضه خواند. آن روز قرار بود محمد زنده بماند تا بزرگ شود و بعد با شهادت برود.
هر هفته جمکران می رفت و جمکرانش ترک نمی شد به امام زمان(عج) هم ارادت خاصی داشت.
راوی: مادر شهید محمد نوری