چند روایت از آقا روح الله
پدرش رفته بود شکآیت خان محل را به حاکم بکند، شهیدش کردند. برای همین یتیم بزرگ شد.
***
در اصفهان که درس می خواند مغازه دارها ساعت مغازه شان را با رفت و آمد او تنظیم می کردند
***
آمد قم. یک بار آیت الله حائری گفت اگر خوب درس بخوانید آخر ماه به هر کس بهتر بود یک ریال کمک خرجی می دهیم. استاد که رفت بلند شد و رو به طلبه ها گفت: دوستان به خاطر خدا درس بخوانید نه برای یک ریال آشیخ عبدالکریم. ***توی فیضیه حجره گرفت. لات بی سر و پایی بود که هر روز شراب می خورد و با مستی می آمد فیضیه و چشمش را می بست و دهانش را باز می کرد و هر فحش و ناسزایی که بلد بود نثار طلبه ها می کرد و می رفت شکآیت هم فایده نداشت چون زورگیری می کرد و با آژان ها تقسیم می کرد...همین که از دالان صدایش می آمد طلبه ها نیم ساعت خودشان را توی حجراتشان حبس می کردند، تا فحشش تمام شود و برود. آسید روح الله تازه آمده بود فیضیه. وقتی صدای عربده کش لات همیشه مست از دالان مدرسه آمد طلبه ها کتاب هایشان را برداشتند و به طرف حجره هایشان رفتند ولی او ایستاد بداند چه شده و این کیست که فحش می دهد؟! او که مدت ها بود طلبه ندیده بود تا فحشش دهد، رفت تا دهانش را باز کند اما با کشیده سنگین آسید روح الله دور خودش چرخید و افتاد توی حوض و هوش پریده اش برگشت. مدتی با تحیر در چشم سید تازه وارد نگاه کرد و دیگر نیامد. محمدرضا شاه پهلوی آمده بود قم. دیدار آیت الله العظمی بروجردی(ره) هم آمد. هنگام ورود شاه، اهل مجلس به احترام میهمان از جا بلند شدند فقط یک سید که اخم کرده بود و چهار زانو نشست و از جایش تکان نخورد. گفته بود جلوی طاغوت نباید بلند شد.
***
قلبش مشکل پیدا کرده بود. استرس برایش خطر داشت. ولی باید می گفتند. وارد اتاق او شدند. می خواست قامت ببندد برای نماز. چه شده؟ خرمشهر سقوط کرد! ...جنگ است. پس می گیریم. الله اکبر... و نمازش را شروع کرد.
براي شادي روح مطهرش يك صلوات و يك فاتحه بخوانيد